تبليغاتX
T£®N@DØ
با ثبت نام در این سایت پول پارو کنید

من خودم امتحان کردم جواب داده


http://www.clickchi.com/index.php?refer=reza_t

بعد از ثبت نام ایمیلی دریافت خواهید کرد برای تکمیل ثبت نام که ممکن است به بخش Spamهای ایمیل شما انتقال یابد پس به Spamهاتونم یک سرس بزنید

+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در پنجشنبه سوم دی 1388 و ساعت 18:36 |
سلام خدمت همه ی دوستان !!

فکر کنم که تقریبا یک سالی هست که آپ نکردم!!

به هر حال اومدم بگم برای تمام کنکوری ها دعا کنین!!!!

مخصوصا..............

انشا الله بعد از کنکور از خجالتتون در میام!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 10:17 |
سلام خدمت همه ی دوستان !!!۱

امیدوارم پست جدید بابا برقیو خوانده باشید!!

اگه خوندین به نظر شما بابا برقی کدومشون(اگه با دقت خوانده باشید تابلوی از بس از خودش تعریف کرده) و من کدوم یکی؟؟؟

در ضمن خوشحال می شیم اگه نظرا تتون رو در باره ی خودمون بدونیم؟؟؟

 

ما منتظریم

+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در شنبه نهم آذر 1387 و ساعت 10:14 |
                                                             

 

بزارین اولین کسی باشم که به بهنام(بابا برقی)تبریک می گه!!

بهنام جان مبارک باشه

آخه این آقا بهنام ما اسمش برای مکه در اومده!!

 آقا پیشاپیش التماس دعا!!!!

 

                                           

                                     

+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 16:28 |
 

سلام خدمت همه ی دوستان

ایندفه می خوام ماجراهای شاهد 30(شاد 30)رو براتون بزارم البته یک وبلاگ به همین نام هم داریم که هنوزمطالبرو توش نزاشتیم

بزارین اول از همه از تاریخچه ی ای گروه براتون بگم که بر می گرده به 27-28 سال پیش (زمانی که هیچ کدوم از اعضای الان به دنیا نیومده بودن)

 

 

زمانی که این محله ی قشنگ یک بیابون خشک و خالی بود اماحالا روی لسانجلس و نیویورک سیتی رو هم کم می کنه !!!!!!

یک ویژگی جالب این محله نقشش است که اوج باحالیه آخه ما چهارتا محله به نام شاهد30 داریم!!!!!!!(جان من تا حالا کجا چنین نقشه ی دیدین)

تمامی اهالیای منطقه هم با هم همکارند (البته می شه گفت  با انبیاء هم همکارند)!!!!

یک ویژگی هم که بین تمام اعضاء گروه هست اینه که اصلان اهل کلاس گذاشتنو اینکه خودشون رو بگیرن نیستن!!!!!(البته ای فقط یکی از میلیارد ها ویژگی ماهاست)

ماها از صبح که از خواب پا می شیم تا شب با هم هستیم آخرشم که می ریم خونه یا با هم چت می کنیم یا اس ام اس می زنیم(حالاچی می گیم خودش جای بحث داره)

اینجا همه اسم مستعار دارن که به شرح زیره:

 

      خودم........ امید     (اینا هیچکدون اسامی اصلی نیست)               Black T£®N@DØ (T£®N@DØ)

                                                                     بابا برقی........بهنامedison

                                                            علی رضاSenator(hector)

                                              ........... Sharp__shoter(six__shoter)

                                                                            .............Jaguar

                                                                   ........... King__Hell

                                                                            ...........Rostam

. و بقیه ی دوستان که بعد ها با هاشون آشنا می شین

حالا تا اینجاشو داشته باشین تا بقیه ماجرا هارو براتون بگم

 

 

                                           خواهشا نظرتون رو بگید تا بقیه اش رابراتون بزارم

+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 9:52 |

تيزهوشي يک مادر شوهر زرنگ!


خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki ‎ زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.

او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم‎ . "
حدود يك هفته بعد‎ ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟‎ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد‎."

او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده‎ . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود‎. با عشق ، مامان

 

 

سلام خدمت همه

بزارین قبل از اینکه بهنام(بابا برقی) به من ضنین بشه بگم این مطلب از وبلاگ اون بر داشتم

وبلاگش توی پیوندها هست یک سر بهش بزنین و براش نظر بزارین خواهشن بنویسید از طرف

T£®N@DØ

اومدین

 

با کمال تشکر شاد و ÷یروز باشید

+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت 9:13 |
طوفان سهمناك به يغما گشود دست

مي كند و مي ربود و مي افكند و مي شكست

لختي تگرگ مرگ فرو ريخت، سپس

طوفان فرو نشست



بادي چنين مهيب نزيبد بهار را

كز برگ و گل برهنه كند شاخسار را

در شعله هاي خشم بسوزاند اين چنين

گل را و خار را



اكنون جمال باغ بسي محنت آور است

غمگين تر از غروب غم انگيز آذر است

بر چشم هر چه مي نگرم در عزاي باغ

از اشك غم تر است



آن سو بنفشه ها همه محزون و خسته اند

در موج سيل تا به گريبان نشسته اند

لب هاي باز كرده به لبخند شوق را

در خاك بسته اند



آشفته زلف سنبل، افتاده نسترن

لادن شكسته، ياس به گل خفته در چمن

گل ها، شكوفه ها بر خاك ريخته

چون آرزوي من



مادر كه مرد سوخت بهار جوانيم

خنديد برق رنج به بي آشيانيم

هر جا گلي به خاك فتد ياد مي كنم

از زندگانيم

+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 9:24 |
بر سنگ قبر من بنويسيد
خسته بود اهـل زمين نبود نـمازش شـكســته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد
شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا، شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد
پاك بود چشمان او كه دائما از اشك، شســته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد
اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دسـته بود
بر سنگ قبر من بنويسـيد
كل عمر پشت دري كه باز نمي شد، نشسته بود
+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 9:24 |
چرا پنهان کنم ؟ عشق است و پیداست
درین آشفته اندوه نگاهم
تو را می خواهم ای چشم فسون بار
که می سوزی نهان از دیرگاهم
چه می خواهی ازین خاموشی سرد ؟
زبان بگشا که می لرزد امیدم
نگاه بی قرارم بر لب توست
که می بخشی به شادی های نویدم
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغی در شب تارم برافروز
به جان آمد دل از ناز نگاهت
فرو ریز این سکوت آشناسوز
+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 9:23 |
می نویسم واسه تو چون از همه رفیق تری
نا رفیقا رو دیدم تو از همه شفیق تری

نامردها فراوونن چند روزی بودم باهاشون
می دیدم از غصه هام همیشه شاده دلاشون

فهمیدم برای من طلسم ابلیس خریدند
با دعا های تو بود از کارشون دست کشیدند

خوب شد تنها موندم و موندم توی تنهایی ها
تنها صد شرف داره تا دوستی با نا رفیقا

نا رفیق پیشت میاد مثله یه دوست مهربون
یه دفعه نیش میزنه صدات میره تا آسمون

نا رفیق بهت میگه بیا و از پیشم نرو
یه دفعه خنجرشو میزنه توی قلب تو

می نویسم واسه تو شاید خدا بهت بگه
یه نفر روی زمین داره برات یه شعر میگ
+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 9:21 |
با تشکر از ستاره جان که لطف کرده و ای متن قشنگ بامون فرستاده:

      

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب را به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند تقريبا 50 گرم.
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست .
اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.
استاد گفت : حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسورانه گفت : دست تان بی حس می شود عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و از اين حرف همه شاگردان خندیدند .
استاد گفت : خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند! یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد.
اما اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، اعصابتان به درد خواهند آمد، اگر بیشتر از حد نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید! به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ،برآیید ...


دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. زندگی همین است ...

+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در جمعه یکم آذر 1387 و ساعت 11:25 |
محاسبه عجيب:
از پدری پرسيدند: آيا درست است که می گويند:(زمانی فرا خواهد رسيد که پسرها بزرگتر ازپدرشان خواهند شد؟)گفت:اتفاقا اين موضوع سخت ذهن مرا به خود مشغول کرده است.
البته کاری به استعداد ونبوغ شان ندارم.منظور من سن وسال آنهاست.....
پرسيدند:به چه دليل؟
گفت:به اين دليل که برايتان شرح خواهم داد.
وقتی پسرم متولدشد من۳۰ سال داشتم.يعنی ۳۰ برابر او سن داشتم.
وقتی ۲ ساله شدمن۳۲ سال داشتم.يعنی۱۶ برابراوسن داشتم.
وقتی۳ ساله شدمن۳۳ سال داشتم.يعنی۱۱ برابر او سن داشتم.
وقتی۵ ساله شدمن۳۵ سال داشتم.يعنی۷ برابر او سن داشتم.
وقتی۶ ساله شدمن۳۶ سال داشتم.يعنی۶ برابر او سن داشتم.
وقتی۱۰ ساله شدمن۴۰ سال داشتم.يعنی۴ برابر او سن داشتم.
وقتی۱۵ ساله شدمن۴۵ سال داشتم.يعنی۳ برابراو سن داشتم.
حالا او۳۰ ساله شده است ومن۶۰ سال دارم يعنی ۲ برابر اوسن دارم.
می ترسم اگر اوضاع به همين منوال پيش رود او به زودی ازمن جلو بزند و اوپدر من يشود و من پسر اوبشوم.
+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 8:46 |
خاطره ای به نقل از آقای دکتر جلال گنجی فرزند مرحوم سالار معتمد گنجی نیشابوری ، در زمان قاجاریه:

ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصیل می‌کردیم.

روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوریم که عدۀ‌مان کم است. گفت: اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل می‌کند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند.

چاره‌ای نداشتیم. همۀ ایرانی‌ها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما به‌یاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم. یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمی‌دانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است. کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند.

اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ می‌دانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمی‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزی‌فروش را همه بلدید؟. گفتند: آری. گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزی‌فروش که سرود نمی‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم: «عمو سبزی ‌فروش . . . بله. سبزی کم‌ فروش . . . بله. سبزی خوب داری؟ . . . بله.»

فریاد شادی از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر می‌خواندیم. همۀ شعر را نمی‌دانستیم. با توافق هم‌دیگر، «سرود ملی» به این‌صورت تدوین شد:
عمو سبزی ‌فروش! . . . بله.
سبزی کم ‌فروش! . . . . بله.
سبزی خوب داری؟ . . بله.
خیلی خوب داری؟ . . . بله.
عمو سبزی فروش! . . . بله.
سیب کالک داری؟ . . . بله.
زال‌زالک داری؟ . . . . . بله.
سبزیت باریکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاریکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزی فروش! . . . بله.

این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یک‌ شکل و یک ‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان،«عمو سبزی‌فروش» خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوری که صدای «بله» در استادیوم طنین‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خیر گذشت.!!
داستانی که نقل شد، مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل به
آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری» نقل کرده است .

+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 8:42 |
کنار خیابان ایستاد . پیاده شد . دست کرد توی جیب . سلام کرد . سیگارفروش سرش را بلند کرد . مشتری قدیمی اش بود . تخته های توی حلب شعله کشیدند .
- احوال داش رضای عزیز . تو این سرما آتیش می چسبه .
- به مرحمت شما . اما امان از روزگار .
همیشه این جمله را به این مشتری اش می گفت .
- داش رضا مثل همیشه یک ونستون عقابی .
تنها مشتری وفادارش بود . سیگار را گرفت .پول را داد .لبخند زد .خداحافظی کرد . سوار ماشین شد .بوق زد و رفت . و باز هم چیزی را که سیگار فروش انتظار داشت نگفت.سیگارفروش آهی کشید و گفت :
-خدافظ.
*
هیچ وقت مرد به سیگارفروش نگفت :
-یادته دم مغازت نوشته بودی هیچ نوع سیگاری نداریم
.
+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 8:30 |

صبح تا شب يه دختر ايراني

ساعت ۸ صبحه شایدم 7 باشه، با خیال راحت خوابیدی و داری خواب حوری ها و فرشته ها رو میبینی که یه دفعه با صدای جیغ مامانت میخوری به سقف اتاق و برمیگردی سرجات ! چشتو که باز میکنی میبینی که مامانت بالا سرته چشاش از حلقه زده بیرون و تموم انرژی مادرانه شو به کار گرفته تا بیدارت کنه. مثل هر روز شروع میکنه: پاشو. خجالت بکش. تا کی میخوای بخوابی خرس گنده؟ دوستای تو الان خونه ی خودشونن و هفت-هشتام بچه دارن اون وقت تو هم تا این موقع روز میگیری میخوابی. همه ی فامیل بچه هاشونو فرستادن خونه ی بخت الا من بیچاره. از صبح تا شب باید تحملت کنم و ریخت و قیافه میمونتو تو ببینم.

 پاشو تا خودم و خودتو نکشتم. خوب واسه اینکه از یه قتل و خودکشی جلوگیری کنی مجبوری که از خواب بیدار شی. بعد از صبح بخیر گرم و صمیمانه ی مامان ! میری دستشویی احتمالا یه نیم ساعتی هم مشغولی راحت باش کارتو بکن...بعدش  میری که صبحانه تو بخوری. میری در یخچالو باز میکنی، میبینی که هیچی توش نیست.صد رحمت به کویر.. نه ماست هست. نه پنیر هست. نه نون هست. نه کره هست. نه تخم مرغ هست. هیچی نیست. خیلی مودبانه در یخچالو میبندی و به خودت میگی: اشکال نداره این همه سال صبحانه نخوردم امروزم روش، بعدشم فقط من نیستم که یخچالم خالیه ماله خیلیا یه دیگه هم خالیه !

 اگه من این یخچال رو دارم و هر روز صبح بازش میکنم و یه هوای خنکی به کله م میخوره خیلیا هستن که این یخچال رو هم ندارن ! با این این حرفا به خودت روحیه و اعتماد به نفس میدی. تا الان که صبح رو خوب شروع کردی ماشاالله !میری تو اتاقت یه کم به خودت میرسی که بشه نگات کرد.. حالا نوبت اینه که بری سراغ وامی که از دوسال پیش تا حالا دنبالشی و هنوزم نتونستی یه قرون هم ازشون بگیری. از مامانی خداحافظی میکنی و میری بیرون. در حیاط رو که باز میکنی یه دفعه میفتی تو یه چاله ! کار کار این کرگرایه شهرداریه. مطمئنا یا لوله ی آب شکسته یا لوله ی گاز یاسیم برق و تلفن خراب شده. احتمالا تا سه ماه دیگه اون چاله در خونتون باشه.  زحمت کشیدن و چاله رو کندن دیگه درست کردن لوله یا سیم یا هرچیز دیگه به عهده ی اهالی محله.  ! از چاله میای بیرون و نیگاه به دور و ورت میندازی و میری تو خیابون که سوار بر تاکسی قرمز بشی و بری دنبال کارات. پنج دقیقه صبر میکنی که تاکسی بیاد، ده دقیقه صبر میکنی، بیست دقیقه زیر آفتاب داغ تابستون منتظر تاکسی میمونی، نیم ساعت صبر میکنی، زیر پات علف سبز میشه کم کم فضای سبز شده دورو برت... بالاخره بعد یکی ساعت یه تاکسی گیرت میاد.

 با ذوق و شوق سوار میشی. دوتا جنس مخالفت تو تاکسی هستن و تا تورو میبینن یه برقی میفته تو چششون ! انگار خیلی وقته منتظرتن. پنج دقیقه ی اول همه چی طبیعیه اما بعد پنج دقیقه همه چی عوض میشه ! جنس مخالفات کم کم داره عرضشون زیاد میشه. هرچی تو جمع و جور تر میشینی اونا عرضشون بیشتر میشه. میخوای به راننده بگی اما اون حیا و نجابت و متانت ایرانی نمیذاره که چیزی بگی. تصمیم میگیری که پیاده شی اما یاد اون یه ساعتی که منتظر تاکسی بودی میفتی. به خودت میگی: اشکال نداره الان میرسم مقصدم و همه چی تموم میشه فقط باید یه کم بیشتر مقاومت کنم. یه کم دیگه میگذره. انگار جنس مخالفات هنوز باهات کار دارن.

 

 ایندفعه یه چندتا کاغذ بهت میدن. احتمالا توشون این چیزا نوشته شده: "عزیزم امشب ساعت نه به این شماره زنگ بزن ...۰۹۱" "عزیزم دوستت دارم امشب مامانم اینا خونه نیستن لطف کن و یه زنگی بهم بزن" "عزیزم بخدا من عاشقتم چرا باور نمیکنی اینو؟!" "عزیزم با من ازدواج میکنی؟!" و... بالاخره به مقصدت میرسی، از تاکسی پیاده میشی. نوددرصد احتمال داره که جنس مخالفاتم باهات پیاده بشن و تا شب هرجا که بری اونا هم باهات بیان. به خودت میگی: اشکال نداره اینم تفریح و سرگرمیه ایناس، من که اومدم بیرون بذار لااقل سبب خیر هم بشم و اینا رو  سرگرم کنم و خرامان خرامان میری تو یکی از بانکا دنباله وامت ....

 

 میری تو یه بانک. فرق نداره اول تو کدوم بانک بری، چون تو همه شون به یه اندازه وقتتو میگیرن و ناگفته نماند که باید واسه یه امضا به همه ی بانکا و اداره ها و سازمانها سر بزنی، پس به ترتیب شروع کنی بهتره. میری تو اولین بانک، اونجا از همه ی کارمندا امضا میگیری. یه جوری باهات حرف میزنن انگار حقوقشون تو جیب تو میره. بعد بهت میگن که باید بری از بانکای دیگه م امضا بگیری. میری تو یه بانک دیگه. اونجا هم کلی امضا میگیری، بعد از اونجا هم میفرستنت یه بانک دیگه. همه ی بانکا رو میری و کلی امضا. امضاها رو که گرفتی تازه کارت شروع میشه. باید بری چندتا ضامن بیاری، باید بری از چن تا سازمان و اداره ی دیگه امضا بگیری، بعد بری مسجد سرکوچه تون از فلان حاج آقا و فلان حاج خانم امضا بگیری، بعد بری کلی قسم و قرآن بخوری که قسطاشو به موقع میدم، سودشو میدم، بعد باید رشوه بده که کارتو زودتر را بندازن. بعد این همه کار دوباره باید یه چن تا امضا بدی و بگیری. بعد بهت میگن که دوسال دیگه بیا وامت رو بگیر !ای ول بلاخره فهمیدی که سر کاری خوب به خودت میگی: اشکال نداره ایندفعه رو پا میذارم رو غرورم و میرم از دوستم پول قرض میگیرم و دلی پر از غم از بانک میای بیرون. از در که میای بیرون ۶۰ نفر آویزونت میشن ! (به قول خودمون گدا!) ماشاالله انقد خوب به آدم میچسبن و انقد دعاهاشون قشنگه که آدم نمیتونه کمکشون نکنه.هر کی ندونه فک میکنه تو شیکمه مامانشم گدایی میکرده.. یکی میگه: فال میخری... توروخدا کمک کنید. اون یکی میگه: ایشاالله  بچه تون پسر باشه ! اون یکی میگه: ایشاالله یه دوست پسر خوبگیرتون بیاد.که این یکیو بعید میدونمخوباشو پیشی برد) یکی دیگه میگه: ایشاالله مادر همسرت قبل از عروسیتون بمیره، توروخدا کمک کنید. به هرزحمتی که شده خودتو از دستشون نجات میدی. بازم میری و ساعت ها منتظر تاکسی میمونی. بعد از کلی انتظار تاکسی گیرت میاد. سوار میشی. یکی-دو نفر اینور اونورت هستن. در کمال آرامش تو تاکسی نشستی و داری به زندگیت فکر میکنی.میگی ای خدا که من چه قدر بدشانسمو معلوم نبوده که اون موقع که خدا شانس میداده کدوم گوری بودم ... خلاصه وسطای راه اینور، اونوریات پیاده میشن. کم کم میرسی نزدیکیای خونه. دست میکنی تو جیبت که پول راننده رو بدی که یه دفعه میبینی نه پولی مونده، نه کیفی مونده. انگار اینور، اونوریات زحمت کشیدن و هرچی داشتی بردن، شایدم اونایی که در بانک آویزونت بودن ! به راننده میگی: آقای راننده شرمنده من پولامو گم کردم، الانم چیزی ندارم که بهتون بدم. تو آینه یه نگا بهت میندازه و میگه: اشکال نداره، فدای سرتون، شما میتونید به جای پول یه چیز دیگه به من بدید !  . به هر زحمتی که شده راضیش میکنی که بجای پول ساعتتو ببره ! بعد از کلی خستگی و اعصاب خوردی میری خونه. به مامانی و بابایی سلام میکنی و یه راست میری حموم که مثلا یه دوش بگیری و خستگی در کنی. لباساتو در میاری و میری زیر دوش. هرچی صبر میکنی آب دوشه دربیاد،همه چی هز توش در میاد به جز آب  ! مامانی رو صدا میزنی، مامانیم با یه لبخند بهت میگه که ازآب قطعه. خیلی مودبانه لباساتو تنت میکنی و میری بیرون. حموم میذاره واسه شب.

حالا باید یه جور اوقات فراغتتو پر کنی

+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 13:7 |

برنامه هفتگی خانم های ایرانی

شنبه

مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم ""فال قهوه روسی یخ زده"" بگیریم. میگن خیلی جالبه، همه چی رو درست میگه به خواهر شوهر نازی گفته ""شوهرت واست یه انگشتر می خره"" خیلی جالبه نه؟ سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

 


یکشنبه

مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم کلاسهای "روش خود اتکایی بر اعتماد به نفس" ثبت نام کنیم. هم خیلی جالبه هم اثرات خیلی خوبی در زندگی زناشویی داره. تا برگردم دیر شده، سر راه یه چیزی بگیر بیار!
 


دوشنبه


مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم شوی "ظروف عتیقه". می گن خیلی جالبه. ممکنه طول بکشه. سر راه از بیرون یه چیزی بگیر و بیار!
 


سه شنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز من و نازی قراره با هم بریم برای لباس مامانم که می خواد برای عروسی خواهر نازی بدوزه دگمه بخریم. تو که می دونی فامیل مامانم اینا چقدر روی دگمه حساسند! ممکنه طول بکشه، سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!
 


چهارشنبه

مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم برای کلاس "بدن سازی" و "آموزش ترومپت" ثبت نام کنیم. همسایه نازی رفته میگه خیلی جالبه. ترومپت هم که میگن خیلی کلاس داره مگه نه؟ ممکنه طول بکشه چون جلسه اوله. سر راه یه چیزی بگیر بیار!
 


پنج شنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم خونه همسایه خاله نازی که تازه از کانادا اومده. می خوایم شرایط اقامت رو ازش بپرسیم. من واقعاً از این زندگی ""خسته "" شدم! چیه همش مثل کلفتها کنج خونه! به هر حال چون ممکنه طول بکشه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

 

جمعه

مرد: عزیزم! امروز چی ناهار داریم؟
زن: ببینم تو واقعاً خجالت نمی کشی؟ یعنی من یه روز تعطیل هم حق استراحت ندارم؟ واقعاً نمی دونم به شما مردای ایرونی چی باید گفت! نه! واقعاً این خیلی توقع بزرگیه که انتظار داشته باشم فقط هفته ای یه بارشوهرم من رو برای ناهار بیرون ببره؟!

اینم دشمن خانم ها در خواب...!

+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 12:59 |

فرض کنیم  از آن دسته دانش آموزانی هستید که ورود به دانشگاه خواب و خوراک را  از شما ربوده است و به همین دلیل یکسال هر گونه تفریح و خوشی را بر خود حرام میکنید و با همه قطع رابطه می کنید و مثل یک حیوان شریف و زحمتکش (که به دلیل اینکه ممکنه بعضی دوستان ازش برداشت توهین آمیز بکنند اسمشو نمیارم) درس می خوانید و در نهایت موفق می شوید یک رشته 4 ساله در شهری غیر از شهری که ساکن هستید قبول شوید.این مقاله در نظر دارد نگاهی داشته باشد به تماس های تلفنی یک دانشجوی لیسانس صفر کیلومتر در یک شهر غریب:

 

ترم اول(ترم جو گیریدگی): الو سلام مامانی.منم هوشنگ.وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه.وای خدا خوابگاه رو بگو.وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن - و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده – تنم مور مور میشه.راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد  که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشه! لامسب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!! پریشب یکی از بچه ها به خاطر OVER DOSE از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان!

 

ترم 2(ترم عاشق شدگی):آه ای مریم.ای عشق من.همه زندگی من.می خواهم درختی شوم و بر بالای سرت سایه بیفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرایی کنی.میخواهمت با تمام وجود عزیزم.همه پول و  سرمایه من متعلق به توست.بدون تو این دنیا رو نمی خوام.کی میشه این درس من تموم شه تا بیام بات ازدواج کنم.امروز یک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زیبایت را که همچون پروانه ای در کلاس میدرخشیدی تماشا می کردم...

 

ترم 3(ترم افسردگی):الو مامان سلام.مریم منو ول کرد و گذاشت رفت! مامان جون افسرده شدم اولین عشقم بود دارم میمیرم از غصه .ای خدا بیا منو بکش راحتم کن.مامان من این زندگی رو نمی خوام.....

 

ترم 4(ترم زرنگ شدگی):الو سلام مهشید جون خوبی عزیزم؟منم پژمان! کجایی نفس؟ نیستی؟دلم تنگ شده واست گنجشک کوچولوی من.بیا ببینمت قربونت برم...مهشید جون من پشت خطی دارم .مامانمه.بعداً بت زنگ میزنم......

 

الو به به سلام چطوری ندا جون؟آره بابا داشتم با مامانم صحبت می کردم. پیرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوی من حالت خوبه؟ به خدا منم دلم یه ذره شده واست.باشه عزیزم فردا ساعت 11 پارک پشت دانشکده دارو....

 

ترم5 (ترم مشروطه گی):الو سلام استاد! قربون بچه ات دارم مشروط میشم.2 نمره بم بده.به خدا دیشب بابابم سکته کرد . مرد. مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آی سی یو بستریه. منم ضربه روحی خوردم دچار  فراموشی شدم اصلاً شما رو هم یادم نمیاد ....قول میدم جبران کنم...

 

ترم 6(ترم ولخرجیدگی) : الو مامان من خونه می خوام ! راستی اون 50 تومنی که 3 روز پیش فرستادی تموم شد.دوباره بفرست.خرج پروژه ام شد!!!

 

ترم7 (ترم پاتوقیده گی):سلام داش مصی! حاجی دمت گرم امشب بساز ما رو .از اون پنیر شیرازیای ردیف بیار که مهمون دارم. 3 صوت هم آیس بیار می خوایم فضا پیمایی کنیم.نوکرتم.آقایی

 

ترم8 (ترم فارغ التحصیلگی):الو سلام خانم.واسه این آگهی که توی روزنامه دادید تماس گرفتم.فرموده بودید آبدارچی با مدرک لیسانس و روابط عمومی بالا....

 

+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 12:58 |
 تركه به زنش به خارجي ميگه: I Love You

زن: I Love You too

تركه:I Love you three

زن:what?

تركه: kilo what, mega what گور بابات

كره خر با من كل كل ميكني...؟

 

به معتاده ميگن نماز بخون:

ميگه: بشم اله رحيم

رحييم قفلو داد به احد

احد داد به صمد

لم داد اينور لم داد اونور

ولم كن بابا احد كفرش دراومد...!

نبرد رستم و لر:

رستم: چنانت بكوبم به گرز گران      كه ديگر نيايي به مازندران

لر: چنان ايزنم بر سرت با بلوط      كه تر تر بريني به گور بوات

 

رشتيه از سر بازي مياد به پسرش ميگه پسرم نبودي واست زن گرفتيم اينم بچه هات...

+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 12:58 |

غضنفر ميره دزدي چيزي پيدا نمي كنه مشق بچه را خط ميزنه !rolling on the floor

غضنفر زنگ ميزنه به دوستش ، آهسته ميگه : من الان توي جلسه ام . بعدا باهات تماس ميگيرم !
drooling

به ترکه میگن پسرت رکورد شکونده میگه گه خورده من که پولش رو نمیدمat wits' end

قزوینیه بعد از نمازجماعت به بقیه میگه: بغل دستی: قبول باشه، جلویی: حال دادی، پشت سری: حالتو میگیرم
big grin

ترکه میره جبهه و از کمر به پایینش قطع میشه، بهش میگن: چه احساسی داری؟ میگه: احساس می‌کنم تا کمر رفتم تو بهشت
angel

یه رشتیه تو تخت پیش عیالش دراز کشیده بود که یهو احساس کرد 6 تا پا زیر لحافه در جا پرید از تخت پائین و شمرد 1 . 2. 3 . 4 بعد گفت بازم خیالاتی شد
hee hee


 

به رشتی میگن روی هم رفته شما چند تا بچه دارید میگه: ما رو هم نرفته 4 تا بچه داریم

چهارتا مورچه می رن حموم بعد 2تا میان بیرون اگه گفتین اون 2تا چی میشن؟ می چسبن به صابونthumbs up


رشتیه شب عروسیش بوده، رفیقش میبینه داره دم حجله قدم میزه. بهش میگه: بابا برو تو عروس خانم منتظره، چرا اینجا واستادی؟!رشتیه میگه: والله ما یه بفرما به باجناق زدیم، رفته تو هنوز درنیومده
hurry up!silly

ترکه میره مکه برعکس همه طواف میکنه... بهش میگن چرا برعکس طواف میکنی؟ میگه شما از اون ور دنبالش کنین من از این ور میگیرمش

داداش یارو عروسی می‌کنه. شب عروسی می‌شینه پشت در اتاق عروس. میگن: چرا اینجا نشستی؟ میگه: بابام گفته بعد از داداشت نوبت توئهoh go on


ترکه در يخچال را باز ميکنه، ژله ميلرزه، ميگه: نترس اومدم پنير بخورم

یه یارو میره اصفهان کارخانه لیوان و بشقاب یکبار مصرف میزنه، بعد از شش ماه ورشکست میشه!!! not worthy


لره و رشتيه ميرن جهنم . رشيته مي پرسه چه جوري مردي؟ تركه ميگه از سرما تو چي ؟ ميگه من از تعجب ! رفتم خونه ديدم زنم خوابيده همه جا رو گشتم ، توي اتاق ، زير تخت ، توي انباري ، توي كمد ، خلاصه ديدم هيچ كس نيست از تعجب سكته كردم تركه گفت : خاك بر سرت اگه توي فريزر رو مي گشتي نه من مي مردم نه تو

يه دکتر اصفهاني زنش ميميره روي سنگ قبرش مي نويسه: آرمگاه زري همسر دکتر رحيمي مختصص زنان و زايمان، مطب: خيابان جلفا کوچه سوم پلاک 20 ساعات پذيرايي: 16 الي 22not worthy

يك روز تو ي جهنم شلوغ بوده و همه مي زدند و مي رقصيدند
يكي مي پرسه چي شده؟ بهش ميگن: پرونده ها گم شده ، پرونده ها گم شده!
dancing

يه يارويي ميره پيك نيك زنش ميگه بشينم زير اون درخت خوبه. ميگه نه همين وسط جاده پتو بنداز امن تره.!! زنش ميگه اينجا ماشين ميزنه خلاصه بعد از كلي جر و بحث ميندازن وسط جاده.بعد ميبينن يه كاميون داره مياد طرفشون هر چي بوق ميزنه اونا از جاشون تكان نميخورن كاميونه هم فرمونو ميپيچونه ميره تو درخت.اونم پا نيشه تا كاميون رو ميبينه به زنش ميگه اگه زير درخت بوديم الان مرده بوديم

به علت افزايش بي سابقه قيمت پودر لباسشويي و صرفه جويي در مصرف آب، حوزه علميه اعلام کرد از اين پس پاکيزگي فقط يک پنجم از ايمان است rolling on the floor

خدايا عاشقان را غم مده گر دهي 20 درصد هم تخفيف بده

+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 12:56 |

آقايان ، آقا پسرها ، مردان مجرد و متاهل ، افراد ذكور جامعه ...

آيا تا كنون با خود انديشيده ايد كه به چه دليل خدمت مقدس سربازي اجباريست ؟

چرا از قديم و نديم گفته اند كه تا خدمت نروي مرد نمي شوي ؟!

چرا اكثر مردان موفق ، عامل اصلي اين موفقيتشان را ۲ سال خدمت سربازي مي دانند ؟!

چرا ۹/۹۹درصد خانواده هاي دختر دار حاضر نيستند به پسري كه هنوز خدمت نرفته دختر بدهند ؟!

و چرا اكثر پسرهايي كه قبل از سربازي رفتن زن مي گيرند در آينده با مشكلاتي مواجه مي شوند؟!

هدف از طرح اين سوالات ، آماده كردن ذهن شما خوانندگان محترم جهت پي بردن به عمق فاجعه ميباشد !

پاسخ تمام سوالات فوق در يك جمله خلاصه مي شود و آن اين است كه ( خدمت سربازي يك دوران آموزشي و تمريني است جهت آشنايي هر چه بيشتر و بهتر آقايان مجرد با زندگي زناشويي ! )بله ، درست شنيديد . شباهت هاي انكار ناپذير ميان خدمت سربازي و زندگي زناشويي آنقدر زياد است كه از ديرباز ، در اكثر كشور هاي دنيا خدمت سربازي اجباري را قرار دادند تا تمام افراد ذكور جامعه ، قبل از افتادن به دام ازدواج ( ببخشيد ! منظورم قبل از متاهل شدن بود ) براي ۲ سال طعم زندگي مشترك را بچشند تا در ۱۰۰ سال آينده ، زياد احساس رنج و عذاب نكنند !

و اما شباهتهاي ميان خدمت سربازي و زندگي زناشويي براي آقايان :

۱- چه در خدمت سربازي و چه در زندگي زناشويي ، چه بخواهي و چه نخواهي كچل خواهي شد و يا بعبارت بهتر ، كچلت خواهند كرد ! البته اين كچلي در خدمت سربازي توسط ماشين اصلاح و در زندگي مشترك توسط عواملي چون : استرس شديد ، سوء تغذيه ، كندن بصورت لاخ لاخ توسط همسر ، چپ شدن ماهيتابه روغن داغ روي سر و ... صورت مي گيرد ! نا گفته نماند كه اين كچلي در آقايان به نسبت نوع مو ، جنس ريشه مو ، عوامل ارثي و ... متفاوت است ولي به هر حال به قول معروف : دير و زود داره ولي بالاخره هممون كل پا مي شيم !


۲- شباهت بعدي در زمينه داشتن فرمانده و بعبارتي ، فرمانبردار شدن است ! به محض ورود به پادگان


۵- از ديگر شباهتها مي توان به اين نكته اشاره كرد كه اكثر سربازي رفته ها و اكثر مردان متاهل متفق
القول هستند كه در اين ايام ، هر روز به اندازه يكسال براي آنها مي گذرد و ثانيه ها حكم ساعت را پيدامي كنند كه به احتمال زياد دليل آن ، مواردي مشابه موارد فوق مي باشد !


۶- و در نهايت اينكه چند ماه پس از آنكه كارت پايان خدمت يا قباله ازدواج را دريافت كرديد ، صداي خواندن اين شعر معروف در گوشتان خواهد پيچيد كه : ( گول خوردي آي گول خوردي ! )زيرا آن موقع است كه تازه دوزاريتان جا مي افتد كه با اين كارت و قباله نه كاري به آدم مي دهند و نه وام ازدواج و نه خيلي از چيزهاي ديگر كه شما را به بهانه آنها در اين راه وارد كرده بودند ، پس متوجه خواهيد شد كه تنها مورد استفاده اي كه براي شما خواهند داشت اين است كه مي توانيد از آنها براي امانت دادن به كلوپ جهت كرايه فيلم استفاده نماييد !!!
و يا منزل مسكوني مشترك ( خانه بخت ) ، هر مردي يك فرمانبردار بي چون و چرا محسوب مي شود كه اگر طالب جان و سلامتي جسمي و روحيش مي باشد ، بايد تمام فرامين فرمانده و يا همسر خودرا بر روي تخم چشمانش بگذارد و هر گونه تخطي از دستورات فرمانده و همسر ، پاسخي جز گلوله ، حبس ، اضافه خدمت ( در خدمت سربازي ) و افتادن توي سماور پر از آب جوش ، هدف قرار گرفتن با ساتور ، رفتن دست توي چرخ گوشت ، پرت شدن از پنجره طبقه هفتم به بيرون ، گشنگي و تشنگي كشيدن و ... ( در زندگي زناشويي ) نخواهد داشت !

۳- شباهت سوم در اين نكته اقتصادي خلاصه مي شود كه چه سرباز و چه مرد متاهل ، ميزان پولي كه در آخر برج به دست او خواهد رسيد ، فقط به ميزانيست كه كفاف بر طرف كردن نيازهاي اساسي او را بدهد و چيزي جهت پس انداز كردن و يا خرج كردن در زمينه هايي غير از نيازهاي اساسي نخواهد ماند و در اين ميان ، سرباز و مرد متاهل ، هر چقدر هم كه جان بكنند و عرق بريزند ، فرقي به حال فرمانده يا همسرش نخواهد كرد و باطبع تاثيري در جهت افزايش مستمري آنان نخواهد داشت ، بعبارت بهتر ، در هر دو جا يكي بايد كار كنه تا اون يكي حال كنه !

۴- از ديگر شباهتهاي موجود ميان اين دو قشر آسيب پذير جامعه ، شباهت در آرزو كردن است ! بدين معنا كه هر پسري پس از ورود به پادگان و خانه بخت است كه قدر زندگي در خانه پدري را مي فهمد از اعماق وجودش و با تمام اعضا و جوارحش آرزو مي كند كه اي كاش هنوز هم در كنار پدر و مادرش بسر مي برد و ايضا خودش را نيز لعنت خواهد كرد كه چرا قدر آن روزهاي شيرين را ندانسته است ! چرا كه در پادگان و خانه مشترك ديگر كسي غذاي مفت به او نمي دهد ، لباسهايش را نمي شويد و اتو نمي زند ، كسي نازش را نمي كشد و ... و فقط خود اوست كه مسئول انجام تمام كارهاي شخصي اش و نيز كارهاي چند نفر ديگر مي باشد !

+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 12:56 |
يه امريكاييه ميخواد حال اردبيليه رو بگيره ميبرتش امريكا بهش ميگه زمين رو بكن اونم ميكنه بعد از ده متر كندن ميرسن به يه سيم . امريكاييه ميگه اين يعني ما صد سال پيش تلفن داشتيم تركه ميگه حالا تو بيا بريم اردبيل. اونجا بهش يه بيل ميده ميگه بكن صد متر ميكنن به هيچي نميرسن تركه ميگه اين يعني ما صد سال پيش موبايل داشتيم thumbs up

خر پير وقت مردن به خرهاي ديگر وصيت کرد وگفت 1- بر سر يه مشت علف دعوا نکنيد 2- گورخررا دوست بداريد پسر عمويتان است 3- ترکها با ما هيچ نسبتي ندارند الکي خود را به ما نسبت ميدهند اصليت ما از تهران است
از ترکه مي‌پرسن: شما كجاي تهران مي‌شينيد؟ مي‌گه: هرجا كه خسته شيم!...

 

يه نفر ميشينه تو تاكسي، راننده بهش ميگه: داداش دستت لاي در گير نكنه. اون هم مياد مرام بذاره، ميگه: داداش سرت لاي در گير نكنه

ترکه رو می خواستن اعدام کنن، ازش می پرسن: آخرین حرفت چیه !
می گه: لعنت بر پدر و مادر اون کسی که بزنه زیر چهار پایه!
 
به علت تراشيده شدن موي سر احمدي نژاد در مراسم حج، ديدن عکس ايشان برای بيماران قلبي و افراد زير 16 سال توصيه نميشود
در یک همایش بزرگ مردی که کیف پول خود را با موجودی 10هزار دلار گم کرده بود، اعلام کرد که به یابنده کیف پول 100 دلار جایزه خواهد داد. شخصی از انتهای سالن فریاد زد: من 150 دلار می دهم!rock on!
زوج جوانی کنار ساحل نشسته بودند. آقاهه می پرسه: عزیزم من اولین عشق تو هستم؟ خانمه می گه: بله، البته که هستی... من نمی دونم چرا شما مردا همه تون همین سوال تکراری رو می پرسید!big grin

از ترکه می پرسن دو دو تا؟ می گه چهار تا... گند می زنه تو جوک!
 
به ترکه میگن فعل خوردن رو صرف کن. میگه: میل ندارم، صرف شده، نوش جان، چشم!surprise
ترکه رنگ می زنه ثبت احوال، می گه ببخشید اونجا ثبت احواله؟ می گن بله... می گه من امروز حالم خوبه، لطفا ثبتش کنید.rolling on the floor

ترکه داشته دعا می کرده: خدایا منو نیامرز!
ازش می پرسن چرا این جوری دعا می کنی؟ می گه دارم شکسته نفسی می کنم!
oh go on

ترکه با نامزدش می رن بیرون، گم می شن. دختره می گه حالا چی کار کنیم؟ حیف نون می گه تو برو خونه تون من یه کاری می کنم.big grin

غضنفر میره مکه سرش تو حجرالسود گیر میکنه, میترسه میگه: خدایا منو نخور!
یه بار غضنفر تو مسابقات قرآن شرکت میکنه سوره ی بنی اسراییل بهش میفته از دور مسابقات انصراف میده.
+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 12:55 |

 

سوال اول:
شما در یک مسابقه سرعت شرکت کرده‌اید.
از نفر دوم سبقت می‌گیرید؟
اکنون در چه جایگاهی قرار دارید؟

جواب

اگر پاسخ شما جایگاه اول بوده، به‌طور حتم شما دارید اشتباه می‌کنید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جایگاه او را به دست خواهید آورد پس دوم می‌شوید!



سوال دوم:
اگر از نفر آخر سبقت بگیرید، جایگاه شما .... ؟

جواب


اگر پاسخ شما جایگاه یکی مانده به آخر بوده، دوباره دارید اشتباه می‌کنید!
به من بگو ببینم: تو چطور میتونی از نفر آخر سبقت بگیری؟؟؟



تا اینجا که زیاد خوب نبودی! بودی؟



سوال سوم:
یه سوال خیلی ساده ریاضی!
توجه: این مسئله فقط باید در کله شما حل شود! از کاغذ و قلم و ماشین‌حساب استفاده نکنید.
1000 تا بگیر و 40 تا بهش اضافه کن.
حالا 1000 تای دیگه بهش اضافه کن.
حالا 30 تا اضافه کن.
1000 تای دیگه اضافه کن.
حالا 20 تا اضافه کن.
حالا 1000 تای دیگه هم اضافه کن.
حالا 10 تا بهش اضافه کن. مجموعش چقدر شد؟


جواب

مجموعش شد 5000 تا؟
جواب درست در حقیقت 4100 می‌باشد!
قبول نداری؟ با ماشین حساب دوباره حساب کن!
امروز قطعاً روز تو نیست.
سعی کن سوال آخر را درست جواب بدی



سوال چهارم:
پدر مریم پنج تا دختر داره:
نانا،
نِ‌نِ
نی‌نی
نُ‌نُ
اسم دختر پنجم چیه؟


جواب

نونو؟
نه ! البته نه.
اسمش مریمه!
سوال رو دوباره بخون.


خُب، حالا سوال جایزه‌دار:
یه آقای کر و لالی میخواد مسواک بخره. با در آوردن ادای مسواک زدن، می‌تونه خواسته‌اش را به دکاندار حالی کنه و موفق به خرید مسواک بشه.
سوال:
حالا اگه یه مرد کوری بخواد عینک آفتابی بخره، چطوری باید منظورش رو به فروشنده حالی کنه؟

جواب

اون فقط باید دهنشو باز کنه و اینو از فروشنده بخواد. به همین سادگی!
وضعت چطور بود؟

+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 12:53 |

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جايی نميرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن .


خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فرزندان من هستند و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نسيت! برو يک زنگی به شيطان بزن تا بفهمی درد سر واقعی يعنی چی!!!


جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بفرماييد؟
جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟


شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن! تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!! جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...

+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 12:52 |

+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 12:15 |
دوستی من و تو مانند میخ طویله ست که هیچ کره خری قادر به کندن آن نیست

 

در پی نتیجه نگرفتن در المپیک اعلام شد : قهرمانان اصلی شهدای اسلام و انقلابند

 

سخت است اینکه همنفسم هستی و فقط گاهی به من سلامی از آن دور می کنی

 

Vaghti khaterehaye adam ziad mishe,divare oteghet pore ax mishe,vali hamishe delet vase kasi tang mishe ke nemitoni axesho ro divar bezani..

 

مي دونيد چرا در بعضي جاها در مراسم عروسی داماد رو روي اسب مي‌نشونند؟ خب واسه اين كه آخرين شانس فرار رو هم به اون داده باشند!

 

یه سیب زمینی شوهرش میمیره چهل روز بند نمی اندازه کیوی میشه

 

midooni sakht tarin kare donya chie? in ke kasi ke khodesho zade be khab bidar koni.!!!

 

+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 9:46 |
عشق یعنی مهر بی چون و چرا ؛ عشق یعنی كوشش بی ادعا..... عشق یعنی مهر بی اما اگر؛ عشق یعنی رفتن با پای سر ..... عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست؛ عشق یعنی جان من قربان اوست ..... عشق یعنی خواندن از چشمان او؛ حرفهای دل بدون گفتگو ..... عشق یعنی عاشق بی زحمتی ؛ عشق یعنی بوسه بی شهوتی

 

کوههای عظیم پر از چشمه اند و قلبهای بزرگ پر از اشک

+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 9:43 |
تحقيقات نشون ميده بچه هاي كوچيكتر نميتونن رابطه هاي صميمي دو نفره را تشخيص بدن ، چون ذهنيت قبلي اي در مورد به هم پيوستن مثل يك سناريو ندارند و اونو تجربه نكردن ...
بچه ها در تصوير 9 تا دلفين ميبينن ...
اين يك تست براي تشخيص ذهن هاي منحرفه ... اگر براي شما سخته تا طي 6 ثانيه 9 تا دلفين رو ببينين ، پس مطمئنا ذهن شما منحرفه و كاريشم نميشه كرد .

جواب ( هر کی آمد اینجا جواب بده به ما گفت منحرف اما اگه کمی دقت می کرد متوجه میشد میتونه دلفین ها را پیدا کنه برای همین من لینک جواب این تست را میزارم دوست داشتین نگاه کنین )

http://i35.tinypic.com/2hds6lj.jpg

+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 9:32 |

+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 9:30 |
با سلام خدمت شما همه خوانندگان عزیز واقعا شرمنده حدود ۲ ماه بود که مطلب جدید نذاشتم (بدلیل ۱ سری مسائل شخصی) ولی از این به بعد سعئ می کنم گذشترو جبران کنم
+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت 19:52 |
سلام خدمت تمام دوستان (six__Shoter , @li JOon,king of the hell ,ن , رهگذر , خ..ا..ل..ه , حامد , همجنس , کنکوری , امید و....) باور کنید توی این چند وقته منو شرمنده کردید واقعا دستتون درد نکنه فقط می خوام اینو بگم که من تک تک نظرات شما رو می خونم و از این بابت ازتون ممنونم

                                                                                                                T£®N@DØ

+ نوشته شده توسط TØ®N@DØ در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 10:23 |
فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












< > BODY { CURSOR: url http://irlearn.persiangig.com/cur/irlearn_so.cur i ') }
body>